این روح بیقرار

به کجای این جهان بندم،رخت بیقراری روحم را؟
در کدامین زمان،دلم آرام خواهد گرفت؟
چون به دنیا آمدم،بیقرارانه می گریستم،
و ترسم از آن است که بیقرارتر بروم.
این کوله بار سوالات بی جواب هم خسته ام کرده،
آخر،هرچه می گذرد ،سنگین تر هم می شود.
و در میان انبوه سوالهای مقدسی که اضافه شده،
هزاران علف هرز گناه نیز وجود دارد.
پس کجاست آنکه مرا در این دنیا کاشت؟
چرا سری به مزرعه اش نمی زند؟
علف های هرز بیداد می کنند!
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟
به فریادم نمی رسی؟
اما تو را سپاس که عشق را آفریدی
همان که هرروز بیقرارترم می کند
تا بیقرار تر بسویت بازگردم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.