روایت پنجم

شیخ ما گوید:

روزی مردی پرسید:

نشان جوانمردی چیست؟جوانمردا،بگوتا ما هم مردیمان را جوانمردی کنیم!

جوانمرد گفت:

کمترین نشان ،آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو،آن یکی خودت را هم برداری و روی هزارتای برادرت بگذاری!

مرد گفت:

وای بر ما که از مردی تا جوانمردی،هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم.

روایت چهارم

شیخ ما می گوید:

گفتند:آن مرد ماهیگیر است،آن مرد از دریا ماهی می گیرد.

گفتند:آن مرد کشاورز است،آن مرد در زمین دانه می کارد.

جوانمرد گفت:چه نیکو که آن مرد،ماهی گیر است و از دریا ماهی می گیردوچه نیکو که آن مرد،کشاورز است و در زمین دانه می کارد.

اما نیکوتر،مردی است که از خشکی ماهی می گیرد و دانه اش را در دریا می کارد.

و نیکو تر از این دو،کسی است که می تواند از آب،آتش بگیرد و از زمین،آسمان برداشت کند.

ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است،اما کار جوانمردان آن است که ناممکن را ممکن سازند.

هزاران معجزه میان آسمان و زمین معطل است،دستی باید تا معجزه ها را فرود آورد.

و آن دست جوانمرد است.

به دنبال خدا نگرد


به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست
در جمع عزیزترین هایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداونداست و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟

روایت سوم

شیخ ما می گوید:

اگر خاری به پای کسی برود-کسی که آن سوی دنیا زندگی می کند-آن خار به پای جوانمرد فرو رفته است.جوانمرد است که درد می کشد.

اگر سنگی،سری را بشکند،اگر خونی در جایی جاری شود،این جوانمرد است که زخمی می شود،این خون جوانمرد است که جاری می شود.

اگر اندوهی در دلی نشیند،اگر دلی بگیردوبشکند،آن اندوه از آن جوانمرد می شود و آن دل جوانمرد است که می گیرد و می شکند.

جوانمرد گفت:خدایا چرا این همه باخبرم می کنی از هر خار جهان و از هر خون جهان و از هر اندوهش؟چرا جهان به این بزرگی را در تن کوچک من جاداده ای؟

خدا گفت:جهان را در تو جا داده ام،زیرا جوانمرد نخواهی شد،مگر آنکه جهانمرد باشی!

روایت دوم

شیخ ما می گوید:

اگر گرسنه ای،بر سر سفره جوانمرد بنشین.

او نام تو را نخواهد پرسید.

اگر غریبی و گمشده،

تنها بر سر سفره جوانمرد بنشین.

او از ایمان تو نخواهد پرسید.

جوانمرد است که می گوید:از نام و ایمان کس مپرسید و بی پرسشی،نانش دهید.اوست که می گوید:کسی که بر خوان خدا به جان ارزد،البته بر سفره جوانمرد،به نان می ارزد!

روایت یکم

شیخ ما می گوید:

عالم،هربامداد که بیدار می شود،در جستجوی علم است تا علمش را افزون کند.

زاهد هر بامداد که بلند می شود در جستجوی زهد است،می رود تا زهدش را زیاد کند.

اما جوانمرد

هر بامداد که برمی خیزد در جستجوی عشق است.

می رود تا دلی را شاد کند.

به بهانه عید قربان

این نوشته را دوستی در فیس بوک گذاشته است.حیفم آمد شما نخوانیدش

ای عشق

تا پیاده نمانم،سوارم نخواهی کرد

تا بی پناه نگردم،پناهم نخواهی داد

تا نیفتم،دستم را نخواهی گرفت

می دانم

مرا از رنج “داشتن” وارهان

اسماعیل من

آرام و صبور ،جان بسپار

عید عاشقان بر عاشقان مبارک

از دیگران

این دو شعر را خود نسروده ام

یکی را بزرگی به نام آقای خوشخو سروده و دیگری را نمی دانم

اما بسیار دوستشان دارم

امید آنکه شما نیز بخوانید و بپسندید:

سروده ای از آقای خوشخو

زخم های کهنه ای برتن شدیم             عاقبت با عشق هم دشمن شدیم

فکر می کردیم طوفان زاده ایم             دل به دریای صداقت داده ایم

ساقه احساسمان خشکیده  بود               حرفهامان مبهم و پیچیده بود

آنچه می گفتیم خوابی بود وبس            طرح بیرنگ سرابی بود وبس

باز هم نان جای ایمان راگرفت            فاصله سیلی شد و جان راگرفت

دست هایی خالی  و  امیدوار               بار دیگر چشمهایی  اشک بار

بازقلبت سنگ شد دیدی رفیق              پای مردی لنگ شددیدی رفیق

مرهم دریا شدن شوخی که نیست          ناجی فرداشدن شوخی که نیست

ما میان خواب و رویا گم شدیم             سوگوار قصه  مردم  شدیم

دست  ما  آیینه  بود و  آفتاب               یک  دل  بی کینه  بود و  آفتاب

کاشکی یک لحظه منطق داشتیم              از سیاهی دست  بر می داشتیم

و اما شعر دیگر که حتی سراینداش را نمی شناسم:

پرونده پدر

نامت چه بود؟

آدم

فرزند؟

من را نه مادری و نه پدری.بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟

بهشت پاک

اینک محل سکونت؟

زمین خاک

آن چیست برگرده نهادی؟

امانت است

قدت؟

روزی چنان بلند که همسایه خدا

اینک به قدر سایه بختم  به روی خاک

اعضا خانواده؟

حوای خوب و پاک.قابیل خشمناک. هابیل  زیر خاک

روز تولدت؟

روز جمعه. به گمانم روز عشق

رنگت؟

اینک فقط سیاه. از شرم آن گناه

چشمت؟

رنگی به رنگ بارش باران که بباردزآسمان

وزنت؟

نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست

نه آنچنان وزین که نشینم به روی خاک

جنست؟

نیمی مرا زخاک. نیمی دگر خدا

شغلت؟

در کار کشت امیدم

شاکی تو؟

خدا

نام وکیل؟

آن هم خدا

جرمت؟

یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟

همین!!

حکمت؟

تبعید در زمین

همدست در گناه؟

حوای آشنا

ترسیده ای؟

کمی

زچه؟

که شوم اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

آری

چه کس؟

گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟

دیگر گلایه نه…ولی

ولی چه؟

حکمی چنین؟آن هم به یک گناه؟

دل تنگ گشته ای؟

زیاد

برای که؟

تنها خدا

آورده ای سند؟

بلی

چه؟

دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟

بلی

چه کسی؟

تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟

می خوانمش چنان

که اجابت کند دعا