دل نوشته 39

ما را چه شده است؟
در حال کشتن و نابودی یکدیگریم و امید به بهشت و همنشینی با خدا داریم!
در حال دروغ گفتن و تهمت به یکدیگریم و امید ثواب داریم!
در حال تعرض به آبرو و مال و جان یکدیگریم و رضایت خدا را در اینها می جوییم!
در حال نابودی طبیعت خلق شده خداوندیم و نامش را تمدن و علم نهاده ایم!
غافل از احوال دیگر بندگان دردمند خداوندیم و نام خود را انسان نهاده ایم!
خدایا پس کی ما آدم می شویم؟!

عقل و عشق 2

و مولانا میفرماید:
عشق آمد، عقل از آن آواره شد                        صبح آمد،شمع از او بیچاره شد
و حافظ را عقیده بر این است که:
حریم عشق را در گه بسی بالاتر از عقل است کسی این آستان بوسد که سر در آستین دارد
به طور کلی ،هرگاه سخن از عقل و دل می شود آن چه به ذهن می رسد تقابل این دو است. امّا بسیاری از علما و عرفا، راه رسیدن به شناخت حقیقت را در گرو استفاده صحیح از عقل و دل می دانند. دل می تواند به شناخت هایی برسد که عقل توانایی درک آن را ندارد و شناخت های قلبی بسیار عمیق تر از شناخت های عقلی هستند. عقل و دل اگر سالم بوده و در اسارت نباشند، همیشه می توانند بهترین راه ها را به انسان نشان دهند و آدمی حقیقت را آن چنان که هست ببیند.
به عبارتی دیگر می توان گفت: انسان آمیزه ای از عقل و عشق است، ولی عقل ابتدا و عشق انتهاست؛ به عبارتی می توان گفت نیرویی که قادر است انسان را به خواسته ها و اهداف خود، به خصوص در بحث وصول به حقیقت برساند، عشق است و نه عقل. وادی عقل آدمی را از وادی طبیعت جدا می سازد و از آتش نجات می دهد و زندگی او را مدیریت می کند، ولی این نیروی عشق است که زمینه و اسباب پرستش و وصول به محبوب حقیقی را فراهم می کند. پس سالک کوی حقیقت بدون گذر از وادی عقل و حکمت، نخواهد توانست به وادی عشق و محبت وارد شود و این دو وادی درپی هم اند.
پس می توان اینگونه گفت که: “باید عاقلانه عاشق شد!؟”