برچسب ها بـ ‘انفجار’

کرونا و بشریت۴۶

شنبه, 1 می, 2021

۶. خرید آنلاین هرچه بیشتر
فراگیری کرونا نشان داد اگر کسب و کار شما امکان ادامه فعالیت خود به شکل آنلاین را نداشته باشد، می‌تواند در شرابط اینچنینی به کلی از صحنه‌ی روزگار محو شود. در دوران قرنطینه بسیاری از کسب‌وکارها به دنبال راهی هستند تا خدمات خود را به شکل آنلاین ارائه دهند. حتی کسب‌وکارهایی که در حال حاضر این خدمات را دارند نیز باید به فکر بهبود زیرساخت‌های غیر آنلاین خود باشند تا وقتی در شرایط اینچنینی با انفجار تقاضا مواجه می‌شوند قادر باشند آن را پاسخ دهند.

خوشبختی ارزان است

شنبه, 17 سپتامبر, 2016

محمد آقازاده روزنامه نگار در فیسبوکش نوشت:

غروب از حوالی پارک وی سوار اتوبوس شدم ، جوانی بزرگی کرد و جایش را داد به من تا خودش در ایستگاه بعدی پیاده شود. مسیر طولانی بود و کتاب می خواندم . نمی خواستم فشرده گی جمعیت که تا حد له شدن است را ببینم چرا که نمی توانم بیچاره گی مردم راتاب بیاورم که خودم این بار با خوش شانسی از دست اش خلاص شدم.
چند ایستگاه بعد ناگهان صدای ضجه جوانی بلند شد ،مرتب می گفت ناموسا هر کس کیفم را زده است پس ام بدهد ، بیچاره و گشنه می مانم ، کلمات اش انفجار درد و ناامیدی بود . صدای کسی را شنیدم که گفت کیفت تان زمین افتاده است نگران نباشید . جوان کیف را گرفت ، آنقدر آشفته بود که فرصت تشکر نیافت . در خیابان مدام کیف اش را در می آورد و می شمرد ، گمان کنم سی و چهل تومان تمام دارایی اش بود و با از دست دادن همین مقدار احساس بدبختی می کرد.
چقدر خوشبختی ارزان است در سرزمین من و آنهم دست نیافتنی، چشمهایم را بستم و از دست خودم پر از خشم شدم که برای این مردم در مملکت غارت زده نمی توانم کاری بکنم.

کوچه مردها ۱۵۴

چهارشنبه, 21 ژانویه, 2015

از دوران دبیرستان می توانم بعنوان خوشترین ایام زندگی ام یاد کنم.هرچه بود خاطرات خوب و شاد از جمعی سرخوش و نوجوانانی پرجنب و جوش بود،اما به هر حال بعضی خاطرات سیاه هم در این لوح سفید ضمیرم بر جای مانده که بدترین آن را برایتان می نویسم:
هر ساله نزدیک به عید جنب و جوش زیادی در کلاس و بین بچه ها در می گرفت که یکی از آنها مربوط به تهیه وسایل آتش بازی و جشن چهارشنبه سوری بود و خلاصه انواع ترقه و فشفشه و موشک و….. بود که با رعایت همه احتیاط های لازمه، از کیفی به کیف دیگرمنتقل می شدند و پولش پرداخت می شد.
در یکی از روزهای اسفند و در ساعت زنگ تفریح صبح(حدود ۱۰ صبح)ناگهان صدای مهیب انفجاری طبقه دوم دبیرستان را لرزاند و همه بدون اراده و سراسیمه به سمت محل صدا دویدند.در فاصله یک دقیقه آقای شاه صاحبی در حالی که دست یکی از همکلاسی های ما را گرفته بود و خود رنگ بصورت نداشت از محوطه دستشویی ها خارج شدند.صورت پسر جوان هرگز از یادم نمی رود.رنگ صورتش کاملا سفید بود و دور چشمانش دو دایره سیاه به شعاع دو سه سانتیمتر بوجود آمده بودند.انگار کسی صورتش را نقاشی کرده بود اما از همه دردآورتر دست دیگر او بود.از مچ دست به پایین چیزی جز چند رگ آویزان وجود نداشت و قطرات خون از این دست در حال ریختن روی زمین بود.به سرعتی باورنکردنی او را به بیمارستان رساندندوبه اتاق عمل منتقلش کردند و همانجا آقای شاه صاحبی هم بیهوش شد و از حال رفت و او هم بستری شد.
موضوع از این قرار بود که او و یکی دیگر از همکلاسی های ما در حال معامله و رد و بدل کردن یک شیشه پر از زرنیخ(که با آن ترقه هایی به اسم نارنجک درست می کردند) بودند که شیشه در دست خریدار منفجر می گردد و این فاجه رخ داد.
تا یکی دوروز تمام مدرسه تحت تاثیر این واقعه در وضعیتی غیرعادی قرار داشت

کوچه مردها ۱۲۶

چهارشنبه, 26 فوریه, 2014

در سال اول دبیرستان،بیشتر تحت تاثیر فضا و افراد جدید بودم و روحیه جسوری در آنجا نداشتم و فقط درس می خواندم و با نمرات خوبی نیز خود را در بین دانش آموزان برجسته کلاس جا دادم.
اما بعد از خو گرفتن با محیط جدید از سال دوم و تشکیل و همراهی با گروه “زنپشیل” آتش ها می سوزاندیم.
با کاغذهای روغنی بین صفحات اصلی دفتر های نقاشی “فیلی” که آقای دانش هربار لوله می کرد و بعنوان بلندگو استفاده می کرد،نوارهای طولانی و چند متری درست می کردیم و به دیوارهای کلاس آویزان می کردیم و روی تخته سیاه هم عکس گل می کشیدیم و وسطش می نوشتیم:آقا تولدت مبارک!
و وقتی او وارد کلاس می شد همه باهم آهنگ تولدت مبارک را می خواندیم و او آنقدر عصبانی می شد که دوباره دفتر یکی از بچه های ردیف جلو را بر می داشت و لوله می کرد و داخلش فریاد می کشید:ساکت،ساکت،و به این ترتیب مواد اولیه جشن هفته بعد ما تهیه می شد!
آقای خزائلی،معلم تاریخ و جغرافیا هم هر بار وارد می شد،بچه ها شروع به تشویق و سوت و دست زدن می کردند و همه می گفتند:آقا عیدتون مبارک!با صدای نازک و همراه با ناز می گفت:حالا کو تا عید؟و ما جواب می دادیم:آقا هر بار شما را می بینیم،احساس می کنیم عیده!
اگر آموزگاری سخت گیر بود ،قبل از ورودش به کلاس ،آنقدر با کفش روی صندلی اش راه می رفتیم که نتواند بنشیند و تمام مدت کلاس سرپا بایستد و یا تخته را آنقدر با گچ رنگی می کردیم تا پاک کردنش پنج دقیقه ای وقت کلاس را بگیرد.
از اولین روز بعد از تعطیلات عید ،روی دیوار کلاس با گچ رنگی و خیلی بزرگ می نوشتیم:۳۵۳ روز مانده به عید و هر روز یک روزش را کم می کردیم!
کشیدن کاریکاتور معلم ها هم روی تخته توسط یکی از دانش آموزان که در این کار استاد بود،دو سه هفته ای ادامه داشت اما با شناسایی او و کتک مفصلی که از آقای شاه صاحبی خورد ،این کار متوقف شد.
و بسیاری کارهای دیگر،تازه این ها در حالی بود که به شدت از آقای شاه صاحبی می ترسیدیم و الا حتما مدرسه را منفجر می کردیم که اتفاقا یک انفجار هم داشتیم که در قسمت های بعدی برایتان خواهم نوشت.
اما با وجود همه این شیطنت ها در مدرسه پیش مدیر و معلمان عزیز بودم،چون درسم را هم خیلی خوب می خواندم.

کوچه مردها(۶۳)

چهارشنبه, 9 می, 2012

از میان سرگرمی های من در زمان حضور در روستاهای بابل ،به دو مورد دیگر اشاره خواهم نمود:

یکی ماهیگیری بود.به دو شکل انجام می شد که اگرچه هردو فوق العاده مفرح و لذت بخش بودند اما من دومی را بسیار بیشتر دوست داشتم.

شکل اول به این صورت بود که در میان حوض های بسیار بزرگ آب که بصورت دستی و در زمینهای گود ایجاد می شد و به آن “آبندون” می گفتند یک یا چند دینامیت پرتاب می کردند که با انفجار دینامیت ها در آب،ماهی های موجود در این آبندون ها یا از روی ترس و یا هر علت دیگری بیحال می شدند و این زمان،فرصت مغتنمی بود تا مردان و جوانان محل به درون آبندون بپرند و تا آنجا که می توانند از این ماهی ها سمت هم تیمی خود که بیرون ایستاده بود پرتاب کنند و آنها هم پس از اینکه ماهی از جست و خیز و دست و پا زدن می افتاد ،آنها را در سبدی جمع می کردند و در پایان امر آنکه تیمی که ماهی بیشتری جمع کرده بود مورد تشویق اهالی محل هم واقع می شد.

اما روش دوم ماهیگیری در شب بود!

از ساعت نه و ده شب تعداد زیادی از افراد یک فامیل به سمت یکی از رودهای محل می رفتند و این افراد به سه دسته تقسیم می شدند.دسته اول که حدود پنج یا شش نفر بودند بصورت یک خط و در کنار هم در میان رودخانه راه می رفتند و با پا سنگ ها را تکان می دادند و این امر باعث می شد که ماهی های خوابیده در میان سنگ ها بیدار شده و شنا کنند.در دست هریک از این مردان دو چیز بود.در یک دستشان یک چراغ زنبوری روشن که در آب حرکت ماهی ها را بتوانند ببینند و در دست دیگرشان یک چنگک فلزی با دسته چوبی که با دیدن ماهی ،با چنگک آن را صید کرده و به بیرون رودخانه پرتاب می کردند.

دسته دوم کسانی بودند که باز هم بصورت عرضی و در کنار هم با یک فاصله بیست متری از دسته اول در آب حرکت کرده و وسیله همراه ایشان یک تور ماهیگیری بود که به یک حلقه چوبی با قطر حدود یم متر از یک طرف دوخته شده بود و سر دیگرش هم بسته بود.آنها این حلقه های تور را در کنار یکدیگر و در کف رودخانه قرار می دادند تا ماهی هایی که از چنگک ها فرار می کردند به دام این تورها بیفتند و به بیرون پرتاب شوند.

دسته سوم هم ما بچه ها بودیم که هر یک شاخه درخت نازکی که یک سرش گره داشت در دستمان بود و ماهی هایی را که بیرون پرتاب می شد برمی داشتیم و از محل آب شش هایشان به چوب آویزان می کردیم که پی از دو سه ساعت خیلی هم سنگین می شدند.به این روش ماهیگیری”سو” می گفتند،به معنای روشنایی و نور.

نیمه شب کار تمام می شد و این جمع خوشحال و خندان و سرحال به خانه برمی گشت و ماهی ها را تحویل زنهای خانه می دادیم و خود می خوابیدیم و چند ساعت بعد با بوی خوش ماهی سرخ شده بیدار می شدیم و همراه پلوی داغ و سیر ترشی این غذا را می خوردیم.

یاد این همه صفا و خرمی و فراوانی به خیر!