برچسب ها بـ ‘باغبان’

عزیزالدین نسفی ۱۵

یکشنبه, 25 آوریل, 2021

ای درویش! معلوم شد که ره رو توئی، و راه توئی، و منزل توئی. و چون مراتب رونده تمام ظاهر شد،
آنگاه ابتدای سیر فی اللّه باشد، و این سیر هرگز بنهایت نرسد. دانستن این سخن از مهمّات است.
کار باغبان آن است که زمین را نرم و موافق میدارد و از خار و خاشاک پاک میکند، و آب بوقت میدهد و محافظت میکند تا آفتی بدرخت نرسد تا مراتب درخت تمام پیدا آیندو هر یک بوقت خودتمام ظاهر شوند. کار سالکان نیز هم چنین است باید که نیت سالک در ریاضات ومجاهدات آن باشد که تا آدمی شوند و مراتب انسانی در ایشان تمام ظاهر شو د، که چون مراتب انسانی تمام ظاهر شود، سالک اگر خواهد و اگر نخواهد، طهارت و اخلاق نیک و علم و معرفت و کشف اسرار و ظهور انوار، هر یک بوقت خود ظاهر شوند و چیزها ظاهر شود که سالک نام آن هرگز نشنوده بود و بر خاطر سالک هرگز نگذشته باشد؛ و کسی که نه درین کار بود این سخنان را هرگز فهم نکند.

رسم عاشقی

چهارشنبه, 4 آوریل, 2012

باغبان همه گل ها و درختهای باغش را دوست می داشت.اصولا عاشق ساکنین باغش بود.هر جا که بود،همینگونه بود. بنیاد وجودش بر محور عشق به گلها و درختان باغش می گردید.اما این یکی با دیگران فرق داشت.

او را دوست می داشت،به گونه ای دیگر.

به همه رسیدگی می کرد اما به این یکی ،جوری دیگر.

برای همه وقت می گذاشت،برای او خیلی بیشتر!

عاشق همه آنها بود،ولی این یکی را می پرستید و چه لذتی می برد از این همه علاقه و عشق.

شاید به این خاطر بود که خودش کاشته بودش و خودش مراقبت کرده بود تا بشکفد و چه شکفتنی.جلوه باغ شود و مورد حسرت و غبطه دشمن و دوست.

گل هم عاشق باغبان بود.می دانست که او دلیل یگانگی اش در باغ و عزتش می باشد.تمامی لحظاتش را دوست داشت در کنار خالقش باشد اما چه فایده که پا در خاک داشت و محدود به فضایی خاص بود،پس چاره را در دلبری بیشتر و جذب باغبان به کنار خود می دانست و چه استادانه دل می برد و واله می کرد.

حالا دیگر همه درختها و گل های باغ می دانستند که این دو را حالی دگر است و بعضی حسادت می کردند و بعضی غبطه می خوردند.اما همه باغبان را دوست داشتند و ناراحتش نمی کردند.

 این ها برای گل کافی نبود.راضیش نمی کرد.پس آرام آرام سر بهانه گیری گذاشت و ناسازگاری و آنقدر در این تندخویی ها پیش رفت که باغبان نگرانش شد.نمی دانم نگران گلش بود یا نگران خودش یا نگران عشقشان.یقین هر سه!

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

و چه تلخ و عاقلانه باغبان به این نتیجه رسید که برای حفظ گلش،باید صبورانه خدمت کند و رنج بکشد و دور بماند.

عاشقانه نیست که با حضورت گل را برنجانی،زمانی که تحملت را ندارد.

عاشقانه نیست که خدمتش را ترک گویی ،هنگامی که از هر گفته و حرکت تو می رنجد.

اینگونه بود که تصمیم گرفت که پروانه وار خدمت کند و دوست بدارد و دم نزند.

این رسم عاشقی است.

 

اگر من……..بودم

سه‌شنبه, 27 سپتامبر, 2011

اگر من یک نقاش بودم،

تمامی هنر خود را در نشان دادن “عشق” در تابلوهایم به کار می گرفتم،

در نگاه یک باغبان به نهال تازه رسته اش،

به دست نوازش مادری به سر فرزندش،

به تلاش صمیمانه پدری هنگام آموزش دوچرخه سواری به کودک خردسالش،

به شوق بی حد کودکی که بادبادکش را به پرواز درآورده است،

به سر آرام گرفته معشوقی بر روی شانه عاشقش،

به نگاه مشتاقانه گرسنه ای به یک قرص نان داغ و کمی سبزی،

در تکاپوی باربری در بازار برای رساندن باری به صاحبش و دریافت دستمزد ناچیز خود،

در دقت فوق العاده هنرمند کاشی کاری برای ساختن گنبد نیلگون یک مسجد،

و هرگز تصویری از “نا امیدی” به مردم ارائه نمی دادم ،چرا که این برخلاف مرام عشق به آنهاست.

از مثنوی معنوی مولانا

شنبه, 16 آوریل, 2011

من غریبم از بیابان آمدم
بر امید لطف سلطان آمدم
بوی لطف او بیابان‌ها گرفت
ذره‌های ریگ هم جان‌ها گرفت
تا بدین جا بهر دینار آمدم
چون رسیدم مست دیدار آمدم
بهر نان، شخصی سوی نانوا دوید
داد جان، چون حسن نانبا را بدید
بهر فرجه شد یکی تا گلستان
فرجه او شد جمال باغبان
همچو اعرابی که آب از چه کشید
آب حیوان از رخ یوسف چشید
رفت موسی کاتش آرد او به دست
آتشی دید او که از آتش برست