مواظب باش

روزی از روزهای غفلت و خواب
به تماشای سبزه زار و گل رفتم
بی توجه به آنچه می دیدم
بی هدف به هر طرف رفتم
من در اندیشه های خام و بی حاصل
روی گل ها و سبزه ها رفتم
له نمودم هر آنچه بر سر راه
بود و من چه یورتمه ها رفتم
ناگهان صدایی از بن پا
آمد و چند قدم عقب رفتم
ناله گلی شکسته برگهایش
دیدم و به وضع زار رفتم
گفتمش نازنین چه رنجوری؟
من که با دیدنت ز حال رفتم
از من عاشق جمال و روی تو
خدمتی گر سزد بگو که من رفتم
گفت:خدمت تو بر جهان این است
که نگویی به کهکشان رفتم
ما همه اسیر این خاکیم
زیر پایت به زیر خاک رفتم
فکر خود باش چون تو هم رفتی
دل نسوزد که بی ثمر رفتم
زیر پای خود مراقب باش
من که ناکام از این جهان رفتم

کوچه مرده 103

به درس “سیب” رسیده بودیم و به این ترتیب حرف”ی” را هم یاد گرفتیم.

خانم فرخنده(معلم من)بعنوان تکلیف گفت:امشب عکس یک سیب را روی یک مقوای بزرگ بکشید و این درس را هم کنار آن بکشید.من فردا قشنگ ترین نقاشی را انتخاب می کنم و به دیوار می زنم.

در تمام طول راه دنبال مقوا گشتم.یک جعبه شیرینی که مواد درون آن را خورده بودند و جعبه اش را به کناری انداخته بودند،پیدا کردم و درب جعبه را برداشتم و با خود به خانه بردم.

لبه های درب جعبه شیرینی را با قیچی بریدم .روی درب جعبه که گل و بته داشت،پس مجبور شدم بر روی دیگرش که کدر و کثیف بود نقاشی ام را بکشم.هم نقاشی من بسیار بد از کار درآمد و هم بخاطر کیفیت بد مقوای جعبه شیرینی نتیجه کار وحشتناک بود.از ترس بد بودن تکلیفم شروع کردم به گریه کردن و مادرم که هاج و واج مانده بود،ضمن آه و ناله و بد و بیراه به معلمم به خاطر این جور تکلیف دادن گفت:صبر کن شب پدرت بیاید تا ببینیم چه باید بکنیم.

بسیار بی تاب و نگران بودم.پدرم عصر خسته و کوفته با دوچرخه به منزل آمد و مادرم بعد از دادن چای به او موضوع را گفت.

پدرم گفت :من هم نمی دانم چه باید کرد.من که نقاشی بلد نیستم.پاشو به منزل اوستا ماشالله برویم.

این اوستا ماشالله هم مثل پدر من نقاش ساختمان بود و سالها باهم دوست بودند و فاصله خانه ما با یکدیگر هم در حدود پنج دقیقه پیاده روی بود.وقتی آنجا رسیدیم و قضیه را گفتیم،اوستا ماشالله به من گفت:شانست گفته پسر جون!داداش من که دیپلم داره امشب خونه ماست .بیا تو.داخحل شدیم و بعد از گفتن مشکل همراه برادر اوستا ماشالله به لوازم التحریر فروشی بهار رفتیم و یک مقوای نقاشی بزرگ خریدیم دو ریال و برگشتیم و او با کمک پرگار و مداد رنگی قرمز و سبز سیب بسیار زیبایی را در یک طرف مقوا کشید و برایش برگ گذاشت و رنگش کرد و من هم همانجا درس را کنارش نوشتم و خلاصه برای خودش شاهکاری به وجود آمد!

با خوشحالی به خانه برگشتیم و من خواب بسیار خوشی کردم.

فردا که تکالیف را به مدرسه بردیم ،هیچکدام نقاشی درون مقوای لوله شده خود را به دیگری نشان ندادیم تا کسی کثیف و پاره اش نکند و با دقت مواظبت کردیم تا به داخل کلاس رساندیم.خانم معلم یکی یکی مقوا ها را باز کرد و از همه آنها تعریف کرد ،حتی آنها که کثیف و بی کیفیت بودند و از میان آنها یکی را که خیلی قشنگ بود و دور مقوا را هم با روبان پارچه ای قرمز تزیین کرده بودند،انتخاب کرد و با پونز به دیوار چسباند که تا آخر سال تحصیلی همانجا ماند.

اگرچه تکلیف من انتخاب نشد اما ناراحت نبودم،چون با خودم فکر می کردم من که خودم نکشیده ام.

آن موقع نمی فهمیدم که آن نقاشی برنده را هم امکان نداشت که همکلاسی من خودش کشیده باشد!

دوباره سیب بچین حوا

در وبلاگی ،نوشته هایی از عزیزی با عنوان”هیچکس” یافتم که بسیار دلنشین بودند.دو نمونه از آن ها را برایتان آورده ام:

دوباره سیب بچین حوا……

من خسته ام!

بگذار……

از اینجا هم بیرونمان کنند!

**************

نه،به من تکیه نکن!

سراغ هیچ برگی را از من مگیر!

من اگر نشانی برگها را می دانستم

حالم پاییزی نبود!

همه می پرسند

همه می پرسند:

«چیست درزمزمه مبهم آب؟

«چیست درهمهمه دلکش برگ؟

  «چیست دربازی آن ابرسپید، 

روی این آبی آرام بلند، 

که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ 

  «چیست درخلوت خاموش کبوترها؟ 

«چیست درکوشش بی حاصل موج؟ 

«چیست درخنده جام؟ 

که توچندین ساعت 

مات ومبهوت به آن می نگری؟» 

                                                                                               نه به ابر، 

نه به آب، 

نه به برگ، 

نه به این آبی آرام بلند، 

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، 

نه به این خلوت خاموش کبوترها؛ 

من به این جمله نمی اندیشم 

من مناجات درختان راهنگام سحر، 

رقص عطرگل یخ رابا باد، 

نفس پاک شقایق رادرسینه کوه، 

صحبت چلچله ها رابا صبح، 

نبض پاینده هستی را،درگندم زار، 

گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل، 

همه را می شنوم، می بینم 

من به این جمله می اندیشم 

به تومی اندیشم 

ای سراپا همه خوبی، 

تک وتنها به تومی اندیشم 

همه وقت، 

همه جا، 

من به هرحال که باشم به تومی اندیشم 

توبدان این را 

تنها توبدان 

توبیا، 

توبمان با من تنها توبمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب 

من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند

اینک این من که به پای تودرافتادم باز 

ریسمانی کن ازآن موی دراز، 

توبگیر 

توببند 

توبخواه 

پاسخ چلچله ها راتوبگو. 

قصه ابرهوارا توبخوان

توبمان با من، تنها توبمان

دردل ساغرهستی توبجوش

من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است، 

آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش

برگ و سنگ

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست.

 مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

 مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت … به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟!

 مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم !

 مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی …آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش..

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

 پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت.

دلاویزترین

از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

***

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !

بسرای ای دل شیدا، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای !

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای !

بسرای … ))

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز .

غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفتن !

خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شکوهی … !

همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

***

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند .

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور …

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

– هدیه ای می آورد –

برگ هایش کم کم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « … یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

با شکوفائی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

***

این گل سرخ من است !

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن !

که فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید . »

تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

فریدون مشیری