دل نوشته 39

ما را چه شده است؟
در حال کشتن و نابودی یکدیگریم و امید به بهشت و همنشینی با خدا داریم!
در حال دروغ گفتن و تهمت به یکدیگریم و امید ثواب داریم!
در حال تعرض به آبرو و مال و جان یکدیگریم و رضایت خدا را در اینها می جوییم!
در حال نابودی طبیعت خلق شده خداوندیم و نامش را تمدن و علم نهاده ایم!
غافل از احوال دیگر بندگان دردمند خداوندیم و نام خود را انسان نهاده ایم!
خدایا پس کی ما آدم می شویم؟!

همراه عرفان 2

حاصل یک عمرتفکر:

زمین بهشت می شود ،روزیکه مردم بفهمند:
هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت ومسخره کردن دیگران.
هیچ چیز گناه نیست جز حق مردم را ضایع کردن.
هیچ چیز ثواب نیست، جز خدمت به دیگران.
هیچ کس اسطوره نیست، الا در مهربانی و انسانیت.
هیچ دینى با ارزش تر ازانسانیت نیست.
هیچ چیز جاودانه نمی ماند جز عشق.
هیچ چیز ماندگار نیست جز خوبى.

آدم

پرونده پدر
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادری و نه پدری.بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاک
اینک محل سکونت؟
زمین خاک
آن چیست برگرده نهادی؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند که همسایه خدا
اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضا خانواده؟
حوای خوب و پاک.قابیل خشمناک. هابیل زیر خاک
روز تولدت؟
روز جمعه. به گمانم روز عشق
رنگت؟
اینک فقط سیاه. از شرم آن گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران که بباردزآسمان
وزنت؟
نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست
نه آنچنان وزین که نشینم به روی خاک
جنست؟
نیمی مرا زخاک. نیمی دگر خدا
شغلت؟
در کار کشت امیدم
شاکی تو؟
خدا
نام وکیل؟
آن هم خدا
جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟
همین!!
حکمت؟
تبعید در زمین
همدست در گناه؟
حوای آشنا
ترسیده ای؟
کمی
زچه؟
که شوم اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟
آری
چه کس؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه…ولی
ولی چه؟
حکمی چنین؟آن هم به یک گناه؟
دل تنگ گشته ای؟
زیاد
برای که؟
تنها خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه؟
دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟
بلی
چه کسی؟
تنها کسم خدا
در آخرین دفاع؟
می خوانمش چنان
که اجابت کند دعا

از فرخی یزدی

هرکه شد خام، به‌صد شعبده خوابش کردند
هر‌که در‌خواب نشد، خانه خرابش کردند
بازی اهل سیاست که فریب‌ست و دروغ
خدمتِ خلقِ ستمدیده، خطابش کردند
اول کار بسی وعده‌ی‌ِ شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر‌آبش کردند
آنچه گفتند شود سرکه‌یِ نیکو و حلال
در نهانخانه‌یِ تزویر، شرابش کردند
پشت دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعم دل‌انگیز کبابش کردند
سال‌ها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند
گفته بودند که سازیم، وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند
زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما
آنچه سرمایه‌یِ ایجاد سرابش کردند
لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم، حسابش کردند

عرفان نامه 6

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟
گفت : می روم با آتش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ، تامردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند،
نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم

خدا تنهاست!

ﺣﻀﺮﺕ آﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ که ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺮﻓﺖ:
ﺧﺪﺍوند به او ﮔﻔﺖ: ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ ، ﺑﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺯﯼ ﺩﺍﺭﻡ …
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﭘﯿﺸﺘﺮ ﺁﯼ ….
ﺁﺩﻡ ﺁﺭﺍم و ﻧﺠﯿﺐ ﺁﻣﺪ ﭘﯿﺶ !!!…
ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺖ ..
ﻣﺤﻮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻏﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺧﺪﺍ ، ﺩﻝ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮔﺮﯾﺴﺖ !!…
ﮔﻔﺖ: ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ ، ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺯﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﮑﯿﺪ …
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺑﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ …
ﺑﻐﺾ ﺁﺩﻡ ﺗﺮﮐﯿﺪ …
ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻟﺮﺯﯾﺪ …
ﺑﻪ ﺧﺪﺍوند ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ …
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻋﺮﺵ …
ﻧﻪ … ﻧﻪ … ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ ، ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ !!!….
ﺁﺩﻡ ﮐﻮﻟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ….
ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﺨﺖ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺷﺖ ..
ﺭﺍﻫﯽ ﻇﻠﻤﺖ ﭘﺮﺷﻮﺭ ﺯﻣﯿﻦ ….
ﺯﯾﺮ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﺷﻨﯿﺪ … ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ ….
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ ….
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ….
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﮔﻨﺪﻡ….
ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺵ …..
راهیل