پیله

چه کسی می داند که تو درپیله ی خود تنهایی

چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی

پیله ات را بگشای
تو به اندازه پروانه شدن زیبایی

زندگی

زندگی وقت کمی بود و نمی دانستیم
همه عمر،دمی بود و نمی دانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمی دانستیم
تشنه لب،عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم

حسرت زمان مرگ

در کانال استراتژیست این متن منتشر شده است:
از همین الان حدس بزنید در زمان مرگ حسرت چه چیزی خواهید خورد؟
یک پرستار استرالیایی بعد از 5 سال تحقیقاتش ، بزرگترین حسرتهای آدمهای در حال مرگ را جمع کرده و 5 حسرت را که بین بیشتر آدمها مشترک بوده منتشر کرده است .
نخستین حسرت = کاش به خانواده ام بیشتر محبت مى کردم مخصوصا پدر و مادرم…
حسرت دوم = کاش این قدر سخت کار نمی کردم…
حسرت سوم = کاش شجاعتش را داشتم که احساساتم را با صدای بلند بگم…
حسرت چهارم = کاش رابطه هایم با دوستانم را حفظ می کردم …
حسرت پنجم = کاش شادتر می بودم . ولحظات بیشترى مى خندیدم…
شما حسرت چه چیزی را خواهید خورد؟
عمر ما کوتاه تر از اونی است که فکرشو می کنیم .
زمان مثل برق می گذره

تحمل

تحمل باید این رسم”تحمل”
تامل در “تحمل” نیست مقدور!
“تحمل”آیه ای است از روی اجبار
گریزی نیست جانا از “تحمل”
زمانه می کند تحمیل،بر تو
“تحمل “های بسیار از وجودش
و تو در حسرت اوقات خوبی
که نزدش،دور بودی از “تحمل”
دو صد لعنت بر این داروی تلخی
که نامش را نهادند خلق”تحمل”

پایان بی آغاز

گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند

اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم
و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن
وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از اوج غرور به قعر دلتنگی سقوط کردم
وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را
نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست
باور کردم که
همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند … گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر
گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست
گاهی باید پشت حصار حسرت در خاطرات
زمانی که دستهای دلمان را گره کور عشق زدیم
و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم
باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست
و باور کرد
پایان را، بی آغازی

یارم آرزوست

خسته گشتم ای خدا زین مردم دون و دنی
در جهان می گردم و دیدار یارم آرزوست
یاد مردی می نمایم که همی مشعل به دست
روز و شب نالید و گفت دیدار یارم آرزوست
هرکه را دل بستم و چشم امیدم شد به او
عاقبت ترکم نمود و حسرت دیدار یارم آرزوست
عشق دنیا گر جهت گیرد به سوی عرش او
خیر باشد هرکسی را ، عرش یارم آرزوست
گر خدا خواهد،دست در زلفی کمندآسا کنی
می روی تا ملک یزدان، زلف یارم آرزوست