پاییز

بهار عارفان،پاییز از راه رسید.

تا به حال به سرتان زده است در فصل پاییز(بخصوص آبان ماه) به یکی از جنگل های ایران سری بزنید و ساعاتی را در عمق جنگل و میان درخت هایش سپری کنید؟

باور کنید به تجربه اش می ارزد!محو رنگ ها و زیبایی های پیش چشم،خواهید شد.یک بار امتحان کنید.باور کنید می ارزد!

یک……..

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

یک گل میتواند بهار را بیاورد

یک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد

یک پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

یک لبخند میتواند سرآغاز یک دوستی باشد

یک دست دادن روح انسان را بزرگ میکند

یک ستاره میتواند کشتی را در دریا راهنمایی کند

یک سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص کند

یک پرتو کوچک آفتاب میتواند اتاقی را روشن کند

یک شمع میتواند تاریکی را از میان ببرد

یک خنده میتواند افسردگی را محو کند

یک دست دادن نگرانی شما را مشخص میکند

یک سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

یک قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

یک زندگی میتواند متفاوت باشد

عاشقانه ها 40

عاشق باش ، نه عاشق شخصی معین، فقط عاشق باش. بگذار عشق کیفیت وجود تو باشد، نه فقط رابطه تو با شخصی دیگر ، زیرا هرگاه عشق به رابطه تبدیل شود، تنها یک نفر را در بر می گیرد نه کل عالم را.
معامله ای بس خطرناک است برگزیدن یک نفر و مستثنی کردن کل عالم، در جایی که کل عالم متعلق به توست و تو متعلق به آن کل،عالم پیوسته عشقش را بر تو جاری می سازد و پاسخ ندادن به آن ناسپاسی است. عاشق خورشید باش ، عاشق ماه، ستارگان ، درختان، کوه ها ، انسانها، حیوانها… فقط یک عاشق باش و بگذار کل معشوق تو باشد این همان چیزیست که تو را دیندار می کند.آن گاه که هیچ چیز نتواند عشق را محدود سازد، آن گاه که عشق تو بر چیزی متمرکز نیست و فقط حالتی از بودن است، آن گاه عشق عبادت است، مراقبه است و آنگاه عشق رهایی بخش است…

عاشقانه ها(7)

گریه نکن خواهرم. در خانه‌ ات درختی خواهد رویید و درخت‌ هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت … و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌ آمدی سحر را ندیدی؟           

 این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت … و حکایت پهلوانی … بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد…!                             

(سووشون)

عاشقانه ها(6)

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

 

رسم عاشقی

باغبان همه گل ها و درختهای باغش را دوست می داشت.اصولا عاشق ساکنین باغش بود.هر جا که بود،همینگونه بود. بنیاد وجودش بر محور عشق به گلها و درختان باغش می گردید.اما این یکی با دیگران فرق داشت.

او را دوست می داشت،به گونه ای دیگر.

به همه رسیدگی می کرد اما به این یکی ،جوری دیگر.

برای همه وقت می گذاشت،برای او خیلی بیشتر!

عاشق همه آنها بود،ولی این یکی را می پرستید و چه لذتی می برد از این همه علاقه و عشق.

شاید به این خاطر بود که خودش کاشته بودش و خودش مراقبت کرده بود تا بشکفد و چه شکفتنی.جلوه باغ شود و مورد حسرت و غبطه دشمن و دوست.

گل هم عاشق باغبان بود.می دانست که او دلیل یگانگی اش در باغ و عزتش می باشد.تمامی لحظاتش را دوست داشت در کنار خالقش باشد اما چه فایده که پا در خاک داشت و محدود به فضایی خاص بود،پس چاره را در دلبری بیشتر و جذب باغبان به کنار خود می دانست و چه استادانه دل می برد و واله می کرد.

حالا دیگر همه درختها و گل های باغ می دانستند که این دو را حالی دگر است و بعضی حسادت می کردند و بعضی غبطه می خوردند.اما همه باغبان را دوست داشتند و ناراحتش نمی کردند.

 این ها برای گل کافی نبود.راضیش نمی کرد.پس آرام آرام سر بهانه گیری گذاشت و ناسازگاری و آنقدر در این تندخویی ها پیش رفت که باغبان نگرانش شد.نمی دانم نگران گلش بود یا نگران خودش یا نگران عشقشان.یقین هر سه!

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

و چه تلخ و عاقلانه باغبان به این نتیجه رسید که برای حفظ گلش،باید صبورانه خدمت کند و رنج بکشد و دور بماند.

عاشقانه نیست که با حضورت گل را برنجانی،زمانی که تحملت را ندارد.

عاشقانه نیست که خدمتش را ترک گویی ،هنگامی که از هر گفته و حرکت تو می رنجد.

اینگونه بود که تصمیم گرفت که پروانه وار خدمت کند و دوست بدارد و دم نزند.

این رسم عاشقی است.