ماجرای پایان ناپذیر حافظ 15

برای آنکه ببینیم که حافظ چگونه عشق و معشوقی را در نظر داشته،نخست باید ببینیم که خود او چگونه کسی بوده است؟این نیز کار آسانی نیست.
او در میان گویندگان ایران این خصوصیت را دارد که چندگانه باشد و در تعریف معینی نگنجد.در درجه اول شاعر است،آنگاه متفکر و سپس عارف،ولی هیچیک از اینها به تمامی نیست.بنابراین،ناگزیر می رسیم به تعریف دیگری که هرچند مبهم و کلی،ولی راضی کننده تراست و آن “رند” است،و خود او دوست می داشته که این صفت در باره اش بکاربرده شود.”رند”،یعنی فردی که همه اعتقادها و نظریه ها را شناخته و هیچ یک را به تنهایی و تمامی نپذیرفته،و از مجموع آنها،نظریه و مشی خاصی برای خود اتخاذ نموده،که باز مفهومش حق تردید در باره همه باورهاست.از این راه آمادگی برای او پیدا می شود که به سبکباری و خلوص و بی ریایی و روشن بینی نزدیک شود.
با این حال،وزنه اصلی اندیشه حافظ به جانب”عرفان”گرایش دارد،مانند عطار و مولوی،بی آنکه سراپا آن را پذیرفته باشد.جرثومه های شک و چون و چرا در شعرهای اوست و نیز گرایش به لذائذ خاکی و اندیشه خیامی که همواره با او هستند،او را از جرگه عارفان معتقد خالص بیرون می آورند،و در وادی فکر،عنصری معرفی می کنند سکون ناپذیر و ناآرام،حافظ بنای یگانه فکری ندارد،خرگاه فکری دارد که آنرا هرجا که او را خوش آمدبرپا می کند.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 14

در شعر حافظ معشوق کیست؟عشق چیست؟
گمان می کنم که طرح این سوال بازمی گردد به این سوال اصلی که دیوان حافظ چه دنیایی در بر دارد؟
وی بیش از هرچیز از دو چیز حرف زده است: معشوق و می و چون می نیز تکمیل کننده عالم عشق است،پس در واقع همه چیز در این کتاب بزرگ بر گرد محور وجود “معشوق” می گردد،بدانگونه که می توانیم دیوان حافظ را “دفتر عشق و آزادگی” بخوانیم،همانگونه که این عنوان بر مجموعه غزلیات مولانا جلال الدین نیز می تواند اطلاق گردد.
با وجود آنکه دیوان حافظ ،عصاره تفکر و فرهنگ و تاریخ ایران را تا زمان خود،در خود فشرده و جای داده است،باز هم تعجبی ندارد که می بینیم که از زمان او تا به امروز،یعنی طی ششصد سال هنوز به این سوال پاسخ قطعی داده نشده است که معشوق حافظ چگونه کسی می تواند بود؟

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 13

پس از انتخاب الفاظ و معانی،حافظ به “ترکیب” آنها می پرداخت، یعنی ایجاد ارتباط در میان رشته ایی که حکم مفتول و مهره در یک دستگاه می یابند.این جاست که ما با یک سلسله ظرافت کاری های خاص روبرو می شویم،بدان گونه که شاعر،به قول “بودلر” به یک شیمیدان ماهر تبدیل می شود. از جمله کار برد صنایع بدیعی است.در دوران معاصر ،چون عادت برآن است که حکم کلی در باره همه چیز صادر گردد،به صنایع لفظی به چشم تحقیر نگاه می گردد،ولی مقام آن را در شعر سنتی فارسی نباید دست کم گرفت.بسته به آن است که چگونه و به دست چه کسی به کار برده شود.این آذین گری ها که “صنعت”خوانده شده اند،یک ریشه طبیعی در خصلت انسان دارند،و از مشاهدات و تجربیات ممتد حاصل گردیده اند.
در شیوه کار،سرمشق بزرگ حافظ قران است.او که انس دائم با قران داشته،ربوده فصاحت و شیوایی آن بوده.قران از صنایع بدیعی سرشار است.یکی از ادبای عرب – ابن ابی الاصبع – یکصد نوع از صنایع بدیعی قران را در رساله ای برشمرده،و استاد احمد آرام خلاصه آن را طی مقاله ای تحت عنوان”بدایع قران” آورده اند.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 11

حسرت بزرگی که حافظ دارد و آن را با خود به گور می برد،”آرزوی خلوص انسانیت” است،و همان است که او را سرانجام به این نتیجه می رساند که:عالمی از نو بباید ساخت و وز نو آدمی…..
یک عذاب دیگر با او راجع به شخص خود است.می دیده که ناگزیر است که خود نیز میان ظاهر و باطن خویش فرق بگذارد،برای ادامه حیات،دست به ترفندهایی بزند،و گاه”دل چون آینه”را در موضع”قلب آلوده”بگذارد،این بزرگترین رنج درون اوست.
این موضع را نیز نباید از نظر دور داشت و آن اینست که حافظ و بزرگان دیگری چون او، در زندگی خود انسان هایی بوده اند کم و بیش مانند دیگران،با همان نیازها و احیانا ضعف هایی که هیچ آدمیزادی از آن معاف نیست.
در چشم خواجه شیراز – مانند مولوی – هیچ ذره ای از ذرات کائنات بی مقدار نیست،و میان جزئ و کل فاصله چنان اندک است که یک اخم،یک خوشرویی،می تواند اسطوره اهریمن و سروش را زنده کتد.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 10

حافظ نسبت به هیچ یک از مکتب های فکری،اعتقاد تام ندارد.حتی عرفانش که شاخص ترین زمینه فکری اوست،با چون و چرا و گزینش همراه است.جهان بینی اش آمیخته ای است از ماده و معنی،هم زمین است و هم آسمان.میان امید و نومیدی،خوش بینی و بدبینی و آب و سراب در رفت و آمد است.
دنیا را خوار می شمرد و در عین حال نمی تواند از شادیهای خاک دل برگیرد.به بشر،آنگونه که هست امید چندان ندارد که می گوید:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
با این حال،همه چیز را به انسان باز می گرداند.از لحاظ روح،انسان مرکز دایره وجود است،و از لحاظ جسم،یک خرامش تن،یک برق نگاه،یک قوس ابرو،برایش هزار پیام دارد،کفر زلف و روشنایی رخسار،خیلی بیشتر از تیرگی و روشنایی شب و روز،در چشم او معنی دار می شوند.
حافظ هم نوسان کننده در میان تعارض ها،و هم آشتی دهنده تضادهاست.از همه مواهب مادی زندگی اشتیاق بهره گرفتن دارد،و در عین حال،آنها را بیدرنگ تصفیه و تبدیل به عنصر معنوی می کند

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 9

حافظ نمونه یک ایرانی تمام عیار است.آنچه از مجموعه دیوان می توان حدس زد،آن است که نحوه زندگی او و طرز سلوکش،با شعرهایش متفاوت بوده است. در شعر بی پرواست،حتی ملامتی،و نزدیک به همه گفتنی هایش را در زبان پوشیده به بیان می آورد،ولی در سلوک چنین نبوده است.با همه یا اکثر کسانی که مورد تحقیر،تعریض و نفی او هستند،با ادب و محابا رفتار می کرده است.
حافظ در روابط اجتماعی مردی خلیق،محتاط و نرم بوده است.همه سرکشی های درونیش در شعرهایش به بیرون راه می یافته.حتی اگر در شعر آنقدر بی پرواست،برای آن است که جبران انفعال شرم حضورهایش را بنماید.
اگر بخواهم در تاریخ ایران یک نمونه “رند حافظانه”جلو چشم آورم،ابی سعید ابی الخیر را برمی گزینم،آنگونه که در کتاب “اسرار التوحید”تصویر گردیده است.این مرد که شخصیت عجیبی داشته،بسیار قابل مطالعه است،زیرا یک تیره خلقی قوم ایرانی را – در وجه خوشایندش – در او نیز می توان دید:زیرک،نکته سنج،با انعطاف،مردم دار،بلند نظر،و دارای جوانب متعارض:آزاد اندیش و حرکت کتتده بر فراز معتقدات،و در عین حال،متمسک به دین،هم هماهنگ با فراخور و اشتهای جامعه،و هم پاسخگو به جهش های درونی خود،هم رعایت کننده ارباب قدرت و هم حفظ کننده آزادگی خویش،هم قائل به نعمت مادی و هم شائق به مائده های روحانی.
بوسعید مانند حافظ،اشراقی،با طنز و دوپهلو است.اشراق،بر فراز اندیشه استدلالی حرکت می کند،زیرا بر اثر تجربه های ممتد،اجتماع آنقدر ناهموار و بی هنجار دیده شده است،که پای منطق و محاسبه در آن لنگ است.به این مردم دلشکسته باید خبری فوق باورها و چشمداشت های ملموس داد،استدلال برای روح شک زده و مردد آنها قانع کننده نیست.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 6

و اما سعدی معلم سخنگویی حافظ است.
اگر سعدی صد سال پیش از او نیامده بود،به دشواری می شد تصور کرد که حافظ اینگونه که هست پدید می آمد.آن شیرینی و لطف بیانی که در خواجه شیراز است،بوی آشنایی بلند پایه اش،سعدی را می دهد.حافظ از همه شاعران پیشین خود،از هریک به قدر ارزشش بهره برده است،ولی برخوردش با سعدی نوع دیگر است.با او هماورد و همپایه است،و می توان پنداشت که در همان شهر،وقتی دست به شاعری زد،غایت مقصودش آن بود که بر همان پله پابگذارد که شیخ اجل گذارده بود.با همه تفاوت مشرب،خصلت این دو در یک آبشخور به هم می رسند،و آن سرچشمه زیبایی است.هردو نگاهی عقاب وار برای شکار نهانی ترین جلوه های جمال دارند.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 3

حافظ بزرگترین شاعر ایران نیست – که این را نمی شود گفت – ولی “جامعترین”هست.گاه این تمایل دیده شده که خواسته اند چند شاعر درجه اول زبان فارسی را در کنار هم بگذارند و مقایسه کنند.امکان پذیر نیست که از این چهار بزرگ،بشود یکی را بر دیگری ترجیح نهاد،زیرا در عین آنکه متکامل یکدیگرند،چنان متفاوتند که در ترازو گذاردن آنها کاری عبث خواهد بود.مانند چهار جهت اصلی،چهار محور را گرفته اند که هر کسی بر جای خود قائم است.
حافظ از سه همسخن پیش از خود،فردوسی و مولوی و سعدی،تاثیر بسیار گرفته است. از فردوسی در دو زمینه: یکی گرایش به ایران پیش از اسلام که می توان گفت بعد از شاهنامه،هیچ کتابی در زبان فارسی،به اندازه دیوان حافظ تشعشع های فکر ایران مزدایی در خود ندارد.گذشته از اشاره های متعدد به اسطوره ها و وقایع و نام پهلوانان باستانی که همه از شاهنامه گرفته شده اند،نیمرخ روشن دیوان را باید در نظر داشت که بر سراسر آن فروغ یزدانی می تابد.
زمینه دوم،اغتنام وقت است.فردوسی بیش از هرکس بی اعتباری جهان و اغتنام وقت را در تامل های پراکنده اش،مطرح کرده است و از این جهت پیشوا و معلم خیام قرار می گیرد.
بعد از فردوسی و خیام،حافظ دنباله فکر را می گیرد،چنانکه در کمتر غزلی از اوست که اشاره ای به بد عهدی ایام و دعوت به عیش نباشد.