کجا رفتی؟

ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی
چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی
چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی
در روح نظر کردی چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی
رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی
ماننده بوی گل با باد صبا رفتی
نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی در نور خدا رفتی
ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه
وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی

دل نوشته 18

جز خودت از کسی گله نداشته باش!
بیهوده از خدا گله مکن.
خدا در درون توست و از رگ گردن هم به تو نزدیک تر است.
عظمت این خدا به اندازه ظرفیت روح توست.
چقدر تشنه حقیقتی و دلسوز همنوعانت؟
به همان اندازه از چشمه زلال الهی خواهی نوشید.

آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست

مقالات 81

انسان و تنهاییش 3

شرح حال نوابغ واساطیر را اگر بخوانیم میبینیم که یکی از صفات مشخص آنها تنهائی وانزوایشان از است،کمتر اجتماعی بوده وکارهائی که دیگر افراد عامه لذت میپنداشتند،بلعکس آنها اینچنین فکر نمی کردند واهل لذتهای دنیوی نبوده وغرق در تفکرات خاصه خویش بودند.اغلب به اتفاق آثار واندیشه های اینگونه افراد با گذشت زمان مهم وبا ارزش شناخته میشود و آیندگان قادر به درک و بهربرداری از دستاوردهای بعضا ً بزرگ وماندگار انها در طول تارخ بشریت میباشند.
روح به میزانی که تکامل میابد وبه آن انسان متعالی که قران از آن بنام قصه آدم یاد میکند میرسد ، تنها ترمیشود.
چه کسی تنها نیست؟
کسی که با همه ،یعنی در سطح همه هست،کسی که رنگ زمان بخود میگیرد.
رنگ همه را به خود میگیرد وبا همه ارتباط برقرار میکند واحساس خاصی نسبت به پدیده های اطراف خود ندارد.
این آدم احساس تنهائی واحساس مجهول بودن نمی کند،چرا که از جنس همگان است.
او در جمع است ومانند آنها رفتار میکند مانند آنها راه میرود،صحبت میکند ومانند آنها میخورد ومیخوابد ومانند آنها اززندگی استفاده وبهره میبرد.
احساس خلأ مربوط به روحیست که آنچه در این جامعه وزمان ودر این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی تواند سیرش کند.
احساس تنهائی واحساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد یافته وقویتر شده رنج آورتر میشود.
درد انسان،درد انسان متعالی،تنهائی وعشق واقعی اوست.

مقالات 80

انسان و تنهاییش 2

در طول مسیر “انسان شدن” جمعیت دلگرم کننده ای را می بینی و با شور و شوق درمی یابی که تنها نیستی،اما هرچه بیشتر موفق به طی طریق باشی با تعجب در می یابی که همراهانت به تدریج کنار می کشند و هریک به تنهایی یا در گروه هایی کوچک به گوشه ای می خزند و می گویند:مقصد ما همینجاست! چه ساده می اندیشند که این راه را پایان و بدایتی هست.مقصد “خدا” است و این راه را حداقل در این دنیا پایانی نیست!
چنین می فرماید که: دکتر علی شریعتی دربخش از سخنرانی خود تحت عنوان “علی تنهاست”
اریک فروم میگوید: تنهائی زاییده عشق است وبیگانگی. آری چنین میباشد!
کسی که به یک معبود، به یک معشوق عشق میورزد،با همه چهره های دیگر بیگانه میشود وجزدرآرزوی او نیست.
خود به خود وقتی که او حضور ندارد…….تنها می ماند،کسی که با افراد واشیأ پیرامونش بیگانه است،متجانس نیست وبا انها تفاهمی ندارد تنها میماند و احساس تنهائی میکند.
انسان بمیزانی که بمرحله انسان بودن نزدیکتر میشود…احساس تنهائی بیشتری میکند.
میبینیم اشخاصی که عمیقترند،اشخاصی که دارای روح برجسته تر وممتاز تر هستند از آنچه که توده مردم هوس روزمره شان است ولذت عمومیشان می باشد بیشتر رنج میبرند،ویا می بینیم کسانی را بمیزانی که روح در انها اوج می گیرد واندیشه تعالی پیدا میکند،از جامعه وزمان فاصله می گیرد ودر زمان تنها می ماند.

عشق یعنی چه؟

ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی مهر بی اما، اگر
عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او
حرفهای دل بدون گفتگو
عشق یعنی روح را آراستن
بی شمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتادگان زیر پا
زیر لب با خود ترنم داشتن
بر لب غمگین، تبسم کاشتن
عشق، آزادی، رهایی، ایمنی
عشق، زیبایی، زلالی، روشنی
عشق یعنی مرغ های خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
عشق یعنی جنگل دور از تبر
دوری سر سبزی از خوف و خطر
جز کمند چشم و زلف و ابروان
عشق زنجیری ندارد در میان
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای دلاور دل بدست آورده باش
در دل آزرده، منزل کرده باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب بر تشنه تر
عشق یعنی خدمت بی منتی
عشق یعنی طاعت بی جنتی
گاه بر بی احترامی احترام
بخشش و مردی به جای انتقام
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را گم کنی
عشق یعنی خویش را گندم کنی
عشق یعنی خویشتن را نان کنی
مهربانی را چنین ارزان کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آئین مپرس
هر کسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد
در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق نامردی مکن
لاف مردی می زنی مردانه باش
در مسیر عاشقی افسانه باش
دین نداری مردمی آزاده شو
هر چه بالا می روی افتاده شو
در پناه دین دکانداری مکن
چون به خلوت می روی کاری مکن
جام انگوری و سرمستی بنوش
جامه تقوی به تردستی مپوش
عشق یعنی ظاهر باطن نما
باطنی آکنده از نور خدا
عشق یعنی ذهن زیبا آفرین
آسمانی کردن روی زمین
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه ناممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندی ست
ردپای عشق در او دیدنی ست
عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر، مستی والسلام

مجتبی کاشانی

قفس زندگی

این قفس زندگی جامه ای از درد بود
کز پی صدها هوس بر تن روح می کشیم
روح چه با سادگی بر همه لبخند زند
ما چه عبوس ونژند تیغ به هم می کشیم
نیم وجود همه بارقه ای از خداست
لیک به بازار دهردشنه به آن می کشیم
عشق و وفای به خلق خواست خداوند ماست
لیک زفرمان او ما چه عنانی کشیم
نورخداساطع است ملک خدا روشن است
لیک صدافسوس که ماخانه به شب می کشیم

عارفانه ها 52

حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بیتاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشانند و در جستجوی مخاطب همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و یا همچون «مهر» در آغوش گرم محرابی و یا همچون سلمان پاک ، در خلوت سوزان و تشنه صحرایی و یا همچون همام در سایه روشن مرموز و پر سخن نخلستانی و یا همچون علی در هیچ جا و هیچ کس!
دکتر شریعتی

واگویه ها 55

عاشق و معشوق یکدیگر را در یکدیگر می بینند
عاشق جز معشوق چیزی نمی بیند
و معشوق جز عاشق
و این قدرت عشق است
که دو روح را یکی می کند
و در دوجسم قرار می دهد
خوش به حال عاشقان راستین