عزیزالدین نسفی 18

ای درویش! از عشق حقیقی آنچنانکه حق عشق است نمیتوانم نوشت، که مردم فهم کنند و کفر دانند امّا از عشق مجازی چیزی بنویسم، تا عاقلان ازینجا استدلال کنند.
ای درویش! عشق آتشی است که در عاشق می افتد و موضع این آتش دل است ، و این آتش از راه چشم بدل میآید و در دل وطن میسازد.
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل
و شعلۀ این آتش بجملۀ اعضا میرسد و بتدریج اندرون عاشق را میسوزاند و پاک و صافی میگرداند تا دل عاشق چنان نازک و لطیف میشود که تحمّل دیدار معشوق نمیتواند کرد از غایت نازکی و لطافت و خوف آن است که بتجلّی معشوق نیست گردد.

من چه دانم

مرا گویی: «که رایی»؟ من چه دانم
چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم
مرا گویی: «بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی»؟ من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی: «کجایی»؟ من چه دانم
مرا گویی: «به قربانگاهِ جان‌ها
نمی‌ترسی که آیی»؟ من چه دانم
مرا گویی: «اگر کُشتۀ خدایی
چه داری از خدایی»؟ من چه دانم
مرا گویی: «چه می‌جویی دگر تو
ورای روشنایی»؟ من چه دانم
مرا گویی: «تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی»؟ من چه دانم
مرا راهِ صوابی بود، گم شد
از آن تُرک خطایی، من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم؛ ایرا
به غایت خوش بلایی، من چه دانم

مولانا

عمر زودگذر

زود گذشت چه عمر من،یک دم راحت آرزوست
تلخ بود روز و شب سیاه من، گاه قیامت آرزوست
شکوه برم حال و دمم ،سر بنهم به پای دوست
نعره زنم به درگهش، قهر و شکایت آرزوست
چون برسد نوبت دوست ، مهر و نوازشم کند
خجل کند زلطف خودجان مرا،حال ندامت آرزوست
قهر کنم ،خنده کند،ناله کنم،ناز و نوازشم کند
هرچه کنم،لطف کند،عشق به غایت آرزوست
گر نرسد قامت من ،بر در کوی آن عزیز
تشنه آن ملاحتم ، آن قد و قامت آرزوست

نقد و تحلیل جباریت 15

فرد مبتلا به “هراس اجتماعی” موضوعی برای عشق ورزیدن ندارد .
عشق به نوع بشریت، دوست یا آشنا و حتی نسبت به خویشتن در نظر چنین فردی موضوعیت ندارد و تمام نیرویی که در دعوت به عشق و محبت وهرگونه پذیرش مثبت نهفته است، در وجود او صرف جست وجوی قدرت می شود. سرچشمه پویایی و حرکت این قدرت نیز تلاش بی وقفه او در انکارو نفی ضعف و ناتوانی است.حتی ترک تازی دیوانه وار او پس از کسب قدرت نیز نمی تواند به این حالت پایان دهد . به همین خاطر مرگ را در هر شرایط و زمانی زودهنگام محسوب می کند، چرا که حس می کند هنوز به غایتش دست نیافته است.
در پیشگاه خداوند، انسان تنها یک مخلوق است . اما از دیدگاه دیگران وجود هر فرد به معنای حضور یک کانون مقاومت است . زمانی که انسان ها خود را غایت تلقّی و مقاومت کنند تا آلت دست دیگری قرار نگیرند، فرد قدرت طلبی که اسیر هراس پرخاش گرانه است با مقاومت و مانع غیرقابل عبور روبرو خواهد شد . کسی که تشنه احترام و اعتبار و خواهان مرتبه ومقام است، همواره محتاج دیگران است، حتی اگر مجبور باشد همان شأن ومقام دلخواهش را هم به پای آنان بریزد . چنین فردی برای رسیدن به منظور خود بایستی به دیگران احترام گذاشته و شأن آن ها را نگه دارد، چرا که اگر آن ها را یکسره تحقیر کند، در واقع اعتبار و مقبولیتی که از آن ها نیزانتظار دارد حقیر شمرده است . بدین خاصر است که او پس از طی کردن پله هایی از نردبان ترقّی درصدد احترام گزاردن به افرادی است که او را محترم می شمارند و در این جا بر مبنای اصل”از ندا آید به سوی ما صدا”عمل می کند.

آخرالزمان 20

چنانکه گفته شد، در مواردی از کتاب عهد جدید وقوع آخرالزمان و رجعت عیسی امری است ناگهانی و کسی را از آن خبر نیست. ولی در موارد دیگر این تحول امری است تدریجی و تکاملی، که هم‌اکنون آغاز شده است، همچون افتادن دانه در خاک و رشد و نمو گیاه و به ثمر رسدن آن در پایان این سیر و جریان. عیسی خود این سیر تکاملی را به صورت تمثیلهایی باز گفته است: «ملکوت خدا مانند کسی است که تخم بر زمین بیفشاند و شب و روز بخوابد و برخیزد و تخم بروید و نمو کند، چگونه او نداند. زیرا که زمین به ذات خود ثمر می‌آورد. اول علف، بعد خوشه، پس از آن دانه کامل در خوشه. و چون ثمر رسید فوراً داس را به کار می‌برد، زیرا که وقت حصاد رسیده است. و گفت به چه چیز ملکوت خدا را تشبیه کنیم و برای آن چه مثل بزنیم؟ مثل دانه خردلی است که وقتی که آن را در زمین کارند کوچک‌ترین تخمهای زمینی باشد. لیکن چون کاشته شد می‌روید و شاخه‌های بزرگ می‌آورد، چنانکه مرغان هوا زیر سایه‌اش می‌توانند آشیانه گیرند» (مرقس،‌۲۶:۴ـ۳۲؛ لوقا، ۱۴:۱۳ـ۲۱؛ متی، ۳۱:۱۳).
طلیعه این جریان تکاملی طبعاً ظهور عیسی و انتشار بشارت اوست (متی، ۲۸:۱۲؛ لوقا، ۲۰:۱۷ـ۲۱۱) و سرانجام با او به غایت خواهد رسید (رساله اول به قرنتیان، ۲۴:۱۵ به بعد). وقتی که فریسیان از عیسی می‌پرسند که ملکوت خدا کی می‌آید؟ او در جواب می‌گوید که ملکوت خدا هم‌اکنون «در میان شماست»‌ (لوقا، ۲۰:۱۷ـ۲۱؛ درباره این عبارت در سطور آینده باز سخن خواهیم گفت)، و اینکه عیسی یحیی معمدان را در مقام الیاس قرار می‌دهد (مرقس، ۹:۹ـ۱۳؛ متی،‌ ۹:۱۷ـ۱۳) حاکی از آن است که وی زمان خود را آغاز این دوران می‌داند. در یکی دو مورد در انجیلها از قول او آمده است که زمان پیشین زمان شریعت موسی و انبیاء گذشته بوده و به یحیی ختم شده است (متی، ۱۳:۱۱؛ لوقا، ۱۶:۱۶) و از آن پس دوران جدید روی نموده است که «زمان مسیح» به معنی فرجام‌شناسی آن و آغاز تحقق ملکوت الهی است (نک‍ : گوگل، II/277-278). وقتی که یحیی در زندان بود از کارهای عیسی با خبر شد و ۲ تن از شاگردان خود را به نزد او فرستا و پرسید که آیا آنکه باید بیاید اوست یا اینکه شخص دیگری را باید منتظر باشند. عیسی در جواب، بی‌آنکه خود را مسیحای موعود و منتظر بخواند، پیشگوییهایی را که در کتاب اشعیاء نبی (۱۸:۲۹ـ۲۱ و ۵:۳۵ ـ۶) درباره ایام مسیحا آمده است نقل می‌کند و از وقوع و تحقق آنها در زمان خود سخن می‌گوید (متی، ۲:۱۱ـ۶). از این روست که پولس رسول در نامه خود به کلیسای کورینت دروازه‌های نجات را گشوده و همه‌چیز را «نوشده» می‌بیند و می‌گوید «اینک الآن روز نجات است» (رساله دوم به قرنتیان، ۱۷:۵ و ۲:۶).

آخرالزمان 10

در دورانی که زروبابل از جانب کورش مأمور بازگرداندن قوم یهود به اورشلیم و تعمیر شهر شده بود، زکریا او را همان فرمانروای موعود از نسل داوود می‌دانست (۴: ۶‌ ـ۷)، و اشعیاء دوم کورش را «مسیح» یا فرمانروایی می‌شمرد که از جانب خدا تعیین شده است تا قوم را از اسارت نجات دهد و مقدمات حکومت الهی را فراهم سازد (اشعیا ۴۴: ۲۸ و ۴۵: ۱). در کتاب ملاکی که ظاهراً در سده ۵ ق‌م نوشته شده، موضوع «آخر الزمان» به معنای فرجام‌شناسی آن شکل روشن‌تری به خود گرفته است. پیش از اینکه «روز عظیم و مهیب خداوند» فرا رسد، ایلیا (الیاس) نبی، که به آسمان صعود کرده و در آنجا زنده است، ظهور خواهد کرد، خداوند در معبد خود فرود خواهد آمد، داوری بزرگ برپا خواهد شد و همه کافران و گنهکاران به پاداش اعمال خود خواهند رسید (ملاکی، ۳: ۱ـ ۶ و ۵:۴). در کتاب زکریای دوم، که ۶ باب آخر کتاب زکریاست، از آمدن منجی موعود یا پادشاه عادلی که سوار بر دراز گوشی، پیروزمندانه، به اورشلیم وارد خواهد شد و سلطنت او از دریا تا دریا و تا اقصای زمین خواهد بود مژده داده شده است (۹:۹ـ۱۰)، و هنگامی که «روز خداوند» بیاید تغییرات بزرگ کیهانی روی خواهد داد: خورشید و ستارگان تاریک خواهند شد، شب روشن خواهد گشت، «آبهای زنده اورشلیم جاری خواهد شد، که نصف آنها به سوی دریای شرقی و نصف دیگر آنها به سوی دریای غربی خواهد رفت… و یهوه بر تمامی زمین پادشاه خواهد بود« (۸:۱۴). در کتاب اشعیاء دوم، «روز خداوند» هنگامی است که سیر تاریخ جهان به نقطه غایت و کمال خود می‌رسد و «خلقی جدید» آغاز می‌شود که همگانی است و خاص بنی‌اسرائیل نیست (۱۷:۴۱ـ۲۰ و ۵:۴۲ ـ۷ و ۱:۴۳ و ۸:۴۵). حرکت و جریان تاریخ طبق طرحی پیش می‌رود که خداوند از آغاز آفرینش آن را معین و مقرر کرده و تا پایان زمان سیر و حرکت آن ادامه دارد (۲۲:۴۱، ۲۳ و ۸:۴۲ ـ۹ و ۸:۴۶ ـ۱۳). کسی که به اتمام این طرح و رساندن آن به نقطه پایان مأمور است «عبد یهوه » نام دارد، و اوست که باید با تحمل رنجها و بلاهای مداوم و گوناگون گناهان بنی‌آدم را بر جان خود بخرد و عالم هستی را از ظلم و گناه و فساد پاک سازد و دوران جدید را آغاز کند (۱۳:۵۲ و ۱۲:۵۳). در کتاب اشعیاء سوم از داوری نهایی خداوند و آتش خاموشی ناپذیری که همه گناهکاران را فرو خواهد سوخت و از خلق آسمانهای جدید و زمین جدید (۲:۶۶ـ۲ـ۲۴) و از شکوه و جلال اورشلیم جدید و سُرور و شادی همه مردم جهان در آنجا، سخن رفته است (۶۰:۱۲ ـ۶۲ و ۱۷:۶۵ـ ۲۵). در بخش میانی کتاب اشعیا (۱:۲۴ و ۱۳:۲۷) که به «مکاشفات اشعیا‌» معروف است (ابواب ۵۶ تا ۲۴:۶۶) و به دوره‌‌های متأخر (سده ۳ یا ۲ ق‌م) تعلق دارد، از انهدام جهان در آخرالزمان، رستخیز مردگان و پاداش اعمال خبر داده شده است.

دین پرستی و بت پرستی 3

هدف سلوک دینی آن است که انسان گردنفرازی و ناز را رها کند و در فقر و نیاز کامل با خدا روبه رو شود. طبق این تلقی، هر چیزی که رنگ تعلق و تملک بپذیرد، میان انسان و خدا فاصله می اندازد. وابستگی به دل و با آن احساس هم هویتی پیدا کردن نیز، چنین است و ممکن است همچون «حجابی بس ستبر» انسان را از خدا دور کند؛ لذا سالک حقیقی باید همهٔ داشته های خود را در پای خداوند قربانی کند و مذهب نیز از جمله چیزهایی است که باید قربانی شود، تا شخص به مقام تسلیم برسد:
رخ بگردان ز کیش و قربان شو!
بگذر از ملت و مسلمان شو!
(همان کمال نامه،صفحه149)
از این روست که خواجو به ما توصیه می کند که در دین متوقف نشویم و از طریق «کفر ورزیدن به دین»، خود را به خدا نزدیک کنیم. این کفر که پس از ایمان میاید، کفری ارجمند است و به معنی رها کردن داشته های ایمانی خود و در نهایت نیاز و فقر و شکسته دلی، تسلیم خدا شدن است:
بندگی پیشں بندہ سلطانی است
کافری غایت مسلمانی است
(همان، ص 138)

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 6

و اما سعدی معلم سخنگویی حافظ است.
اگر سعدی صد سال پیش از او نیامده بود،به دشواری می شد تصور کرد که حافظ اینگونه که هست پدید می آمد.آن شیرینی و لطف بیانی که در خواجه شیراز است،بوی آشنایی بلند پایه اش،سعدی را می دهد.حافظ از همه شاعران پیشین خود،از هریک به قدر ارزشش بهره برده است،ولی برخوردش با سعدی نوع دیگر است.با او هماورد و همپایه است،و می توان پنداشت که در همان شهر،وقتی دست به شاعری زد،غایت مقصودش آن بود که بر همان پله پابگذارد که شیخ اجل گذارده بود.با همه تفاوت مشرب،خصلت این دو در یک آبشخور به هم می رسند،و آن سرچشمه زیبایی است.هردو نگاهی عقاب وار برای شکار نهانی ترین جلوه های جمال دارند.